خرید بک لینک
به نام خدا...احساس میکنم دور شده ام از کودکی که روزی میشناختمش..از اتاقی که روزی در آن میزیستم..از دنیایی که هم اندازه خودم بود و تمام کارهای احمقانه ام که آن موقع عاقلانه به نظر میرسید..احساس میکنم پیر شده ام.. به اندازه تمام روزهایی که انسان گذرانده.. پیر شده ام به اندازه تمام ستاره هایی که انسان نام گذاری کرده.. پیر شده ام به اندازه همه ی کیلومترهایی که انسان رفته...احساس میکنم آرامم و می توانم گوش کنم به موسیقی پس زمینه خلقت.. همانکه مدام و مستدام است... می شنوم... پس آیا هستم؟این روزها همه چیز عوض شده..من، اطرافم، فکرم، زندگیم.. کار میکنم مدتیه.. فکر نمیکردم بتونم کار کنم..بتونم از تخت جدا شم..بتونم حتی وقتی خسته ام وظایف کاریمو انجام بدم..فکر کنم بزرگ شدم اولین باریه که توی این 10 سال دیگه حس نمی کنم 17 سالمه.. حالا می تونم کم کم به خودم بگم که دیگه سال 90 نیست.. من گیر نکردم توی سال قبل کنکور بزرگ شدم الان میبینم که توی 1400 هستم.. روزهارو مینویسم توی دفترم تاریخ میزنم و شمار روزهای هفته رو دارم..دیگه گم نمی کنم که امروز چندشنبه استمی تونم به آینده فکر کنم و نترسم.. احساس میکنم از پسش برمیام.. حداقل خوبه که تجربه ش کنم.. خوبه که برم سفر.. خوبه مهاجرت کنمامروز صبح که توی تخت بودم و ویدیوی حبیب و امیر که توی گروه فرستاده بودن رو دیدم دلم خواست اونجا باشم هزاران کیلومتر دورتر.. پیش اونا و باهاشون بخندم از ته دل...پ.ن1: مهدی بهم گفت میدونه که خیلی وقته از ته دل نخندیدم.پ.ن2: صبح میشه این شب. + نوشته شده در سه شنبه دوم آذر ۱۴۰۰ ساعت 16:16 توسط سيده سارا شهبازي  | 

برچسب: نویسنده: ستایش جلالی تاريخ: شنبه 4 تير 1401 ساعت: 0:29

صفحه بندی